پرده ی نخست : مغز ها را باید شست
خسته و وامانده با ظاهری بدبخت و درونی بیچاره از کلاس خارج می شوم.کلاس که نه بیشتر به مسجد می مانست و استادی که یک ساعت ونیم بر منبر رفته بود و در شرایط که دانشجویان ازهراس پیامدهای سخنشان از ابراز هر گونه نظرمخالفی خودداری می کنند به وعظ و اندرز می پرداخت.نصیحت می کرد واز آنجا که همه حقایق جهان را در انبان خود می دید گشاده دستانه برای همه چیز نسخه می پیچید
شدیدا احساس نیاز می کنم که جهان را از افق بازتری ببینم تا از دریچه تنگ و تاریک یک استاد ائدیولوژیک. پس خواسته و ناخواسته سراغ کافی نت دانشگاه را می گیرم.
پرده ی دوم : قانون
به اتاق مورد نظر می رسم ولی در حالی که چندین رایانه بدون کاربر خاک میخورد از ورودم ممانعت به عمل می آید و استفاده از اینترنت تنها ویژه دانشجویان ارشد و دکتری معرفی می شود. تمهیدات چند لایه ای هم از جمله گزینش ورودی و کد بندی رایانه ها اندیشیده اند تا مبادا دست یک دانشجوی کارشناسی ساحت مقدس کافی نت را بیالاید.
کار از تراژدی گذشته و به کمدی می ماند در حالی که در نقاطی از جهان حتی مدارس ابتدایی هم به فناوری روز از جمله اینترنت دسترسی دارند(در مواردی بعضی از دبیرستان های کشور خودمان) و دانش آموزان در وقت های آزاداشان به راحتی به اینترنت دسترسی دارند. در بزرگترین و تخصصی ترین دانشگاه علوم انسانی خاورمیانه!( به زعم و دعوی مسئولان دانشگاه)بیشینه ی دانشجویان از این حق بی بهره اند تا باورمان شود انرژی هسته ای تنها حق مسلم ماست.
به شخص متصدی یاد آور می شوم که حتی اگر بپذیریم این محدودیت به خاطر کمبود امکانات باشد با وجود چنددین رایانه ی خالی دیگر این منطق چندان موجه به نظر نمی رسد ولی او با تحکم می گوید قانون است.
پرده ی سوم : به سوی خانه
از پله ها پایین می روم و به مصداق های قانون می اندیشم همان قانونی که در زیر پرچم آن دانشجوی بی گناهی را هفت سال در زندان نگه می دارند تا جان دهد. زنی را مامور می کنند تا با باتوم بر دهان زنی دیگر بکوبد. همان قانونی که عدالت را با سرب سوزان پاسخ می دهد.از این همه قانون مداری سرم به دوران می افتد از خیر کلاس بعدی می گذرم . وبه سمت خانه راه می افتم .
نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد
عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد
ارغوان جام عقیقی به سمن خواهد داد
چشم نرگس به شقایق نگران خواهد شد
گرچه مسلخ را قناریان عاشق سکنی شده است، گرچه پنجرهها رو به تهی باز میشوند و درختان را شور بهار مرده، گرچه صدای پای هیچ سوار عاشقی خواب جاده را برنمیآشوبد و ثانیهها را رمق زنده ماندن نیست، گرچه شکوه دلاوری مرده، بغض حنجرههایمان را میهماناند و سودای هیچ شرری در شریانهای خشکیدهی بودنمان نیست، آسمان هر شب قصه ابابیل میبارد و سوز طوفان نوح استخوان سوز شده، گرچه یاران را صلای هیچ فریادی نیست، که طاعون به جان شهرمان افتاده، که دریوزگان را سروری دادهاند و سیاهه فساد جای قرص خورشید را گرفته، اما بهار میآید. پشت تاریکترین دریچه شهر، خورشید تو را میخواند که هیچ میلهی زندانی به قدّ قامت خورشید نخواهد رسید، که شب اگر تمام دریچههای زیستن را مسدود کرده انتظار نور در ید بیضای تو، طلوع را نوید می دهد.
هر انسان را از بودن سهمی است و سهم هر انسان اشارهای است. تو که چون نمادی بر تارک فعل آزادی میدرخشی سهمی بزرگ از اشارهمان هستی.
بازمیگردی میدانیم، که با هم به هلهله مینشینیم آزادی را در کوچههای شهر، که دیگر هیچ مدرسهای به زندان تن نمیدهد و هیچ کوچهای بنبست نخواهد بود. میآیی و همراه تو هیهی و هیهایمان دل تمامی لالههای بارانخورده را میشکند و آنگاه بغض رهای فروخورده شلاقشان را بر گرده استبداد مینشاند که عمر این دروغوضعِ قتالصفت رو به پایان است. برای تو تا رهایی میرویم چرا که آزادی بدون تو ترجمان بردگی است.
میدانیم میآیی
برقرار باش که قرارمان از پایداری توست
اندکی صبر...